سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید


این آخرین اسکناس است ، ای همسر بنده! آری
در جیب خـود می گذارم ، جـان ننه ت بر نداری

کلّ حقوق من این ماه ، شد صرف اقساط سرکار
انصاف می گوید ایـن را ، باید به مـن وا گذاری

یک جعبه سیگار اشنـــو ، دارای تــوتــون بــدبـو
با ایــن خــریــدن توانم ، از بهــر رفـــع خماری

رفت آن زمانها که هرماه،تامی رسیدم من ازراه
هر دسته ی اسکناس آه ، می بود در هر کناری

اکنون که تعدیل نیرو ، کردند و من از ادارو(!)
بنشسته ام کنــج پستــــو ، باید هــوایـــم بداری

کفش وکلاه وطلاجات،درخواست کن درمناجات
از آن بــرآرنــده حاجات ، داری اگـر اعتباری

مـرغ وفسنجان وششلیک؟زآنها خداحافظی کن
در سفره نانی اگر هست،پیش آرکشک وتغاری

اقبال وارونه کرده ست ، از پیتزا کوتهم دست
کاچی به ازهیچی هست ، بگذاردیگی به باری

دیروز گفتی کمـد را ، بفروش با گنجـه در هم
امروز هم پیله کردی ، بفروش ضبط وبخاری

امروزدرخانه داریم ، یک مرغ کرچ ودوجوجه
دیــروز اگـر در قفس بـــود ، بلبل کنار قناری

دیروز پیکان خود را ، دادم به اوراقچی،گفت:
از عهد بوق این لکنته ، داری مگر یادگاری؟

گفتم:بخر!گفت:حاشا،گفتم:چه کارش کنم؟گفت:
سبزی فروش محل را،خوبست این بهرگاری

تقصیرازمن چه بوده ست،گرکارفرمانموده ست
اخراجم ازکاروسوده ست،سوهان به زخم نداری

آخر تو ما را انیسی،هر روز و هرشب جلیسی
در خـانـواده رئیسی ،لطفآ کمـــی بردباری!

در خانه آسایشم را، با غرغر خود مکن سلب
سر بر بیابان گذارم ، سر بر سرم گر گذاری!

نه،مثل این که نباید ،این قطعه با بنده پاید
برخیز و بردار ، شاید ، بر پا نگردد غباری

این آخرین اسکناسم،مال شما ،نوش جانت
هی اسب خودرابتازان،حالاکه برخر سواری!

من هم ازین خانه بیرون،رفتم خدایت نگهدار
روزی گرازمن نشانی،خواهی پس ازروزگاری

ازخانه بیرون زدی چون،لیلای گم کرده مجنون!
بیرون شهر است مدفون ،شوی شما درمزاری

تا مثل سابق بخندیم،من زیرخاک و تو رویش
منما فراموش خاطر،با خود ننه ت را بیاری!




تاریخ : جمعه 99/7/4 | 5:12 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

بی فروغ عشق ، دنیا نیست جز ویرانه ای
خاستگاه مردمان مفلس دیوانه ای

گرمرادازکسرکثرت کسب وحدت بودو هست
پیش ما فرقی ندارد کعبه با بتخانه ای

هرکجا گل میشکوفد دل به گردش چون هزار
هرکجا شمعی است روشن دل بود پروانه ای

محفل دل نیست آن محنت سرا کز روی عُجب
آشنا را اعتنایی نیست با بیگانه ای

جان شیرین را چه قابل گر به استغنای طبع
هر نفس سازی فدای دلبر جانانه ای

آن خماری ها که در سر بود ما را محو شد
با تبسم های ناب نرگس مستانه ای

دین و دل دادیم از کف در خرابات مغان
گه به افسون نگاهی گاه با افسانه ای

ما خردسوزان عالم بر سر پیمان عشق
باده پیماییم با رندان نافرزانه ای.




تاریخ : چهارشنبه 99/7/2 | 11:54 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


در   دوزخ     اوهام      چرا      سوخته باشی
زاد   تو   بهشت است     گر     اندوخته باشی

ای   پیرو  ابلیس    درون     قبله      بگردان
کز    جلوه ی   حق   معرفت   آموخته  باشی

بر   لات و منات دل و جان سنگ حرام  است
گر   بر   هبل     نفس      نظر   دوخته باشی

از  نفحه ی  فردوس ولا    مگذر  و   مگذار
تا   دوزخی   از    آتش       افروخته   باشی

گر   آهوی این  دشت نبودی  شرف این است
کاندر     طلبش   ضیغم      پا سوخته  باشی

وارستگی از   رسته ی   توحید     طلب کن
گر   دل    به    زر   ناسره  نفروخته باشی

تا  جامه ی احرام ز  خون است   مباح است
«عباس»  چرا   در  پی   هندوخته* باشی؟
_________________
*هندوخته (همدوخته)درگویش کاشانی پلاس و زیراندازی است که با کهنه رشته های اضافی پارچه های مختلف به هم می دوزند.




تاریخ : یکشنبه 99/6/30 | 8:44 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


در انحنای جاده زنی ایستاده است
«تقسیم» بر دو مرد
دارد فصول خاطره را «جمع» می کند
با «ضرب» شست حادثه «منها» ی عشق خود
زن محو می شود!
*****************
پا به پای آهوی جوانی ام
با نشاط و شیطنت قرین
از تمام دشتهای گنده پیر خفته
طرد می شوم
مادرم به خنده می دهد نوید
با تحمل مصائبی چنین شگرف
مرد می شوم!
***************
آیینه در برابر من قد کشید
تا خود را در من ببیند
من شکستم
آیینه شکست
هزار آیینه
در برابر هزار من
قد کشید!




تاریخ : پنج شنبه 99/6/27 | 8:56 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


عمری است که با جان و دلی رو به تباهی
من مانده ام و دغدغه ای نامتناهی

زین ورطه اگر در نبرم جان به سلامت
در دشت بلا گر نرسد آب به ماهی

روید سر راهم همه خارا ز بن خار
بختم نشود راهنمون جز به سیاهی

سرمشق محبت ندهد گر به دلم عشق
فکرم همه پوچ است و خیالم همه واهی

هر دم به تمنّای توام زمزمه پرداز
ای بی خبر از رنج و غم چشم به راهی

عشق تو عقابی است قوی چنگ که در اوج
رحمی نکند با دلم این کفتر چاهی

برگیر زخاک این دل خواهان نوازش
یک مرتبه چون طفل یتیم سر راهی

عشق من وحسن تو نبودند به یک راه
گر دل به وفای تو نمی داد گواهی

تا ثانیه های شب دیدار تو پایند
ای کاش که سر بر نزند نور پگاهی

زین بعد من و گوش به فرمان توبودن
زین بعد تو و آنچه کنی وآنچه بخواهی.




تاریخ : دوشنبه 99/6/24 | 9:33 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


دلم از روز و شب این ستم آباد گرفت
که گریبان مرا پنجه ی بیداد گرفت

شمع شوقی که شبستانم از آن روشن بود
رهزن حادثه در رهگذر باد گرفت

خسته از پویش صحرای عدم کی گردد
دل غمدیده که از عالم ایجاد گرفت

با دل سنگ صبورم چه جفاها که نکرد
غم که در هر قدمش پنجه ز پولاد گرفت

نفسم تنگ شد از بس که خموشی به سکوت
خیمه در سینه زد و راه به فریاد گرفت

تلخی زهر فراقش نبرد از خاطر
شور شیرین که قرار از دل فرهاد گرفت

غنچه آموخت گر از دل به خفا خون خوردن
گل پریشانی اش از خاطر من یاد گرفت

یارب از آفت پاییزدمان ایمن باد
هر که ما را خبری از دل ناشاد گرفت.




تاریخ : یکشنبه 99/6/23 | 11:6 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


افکنـــده گر چه جــــان و دلـــم را به دام ، عشق
روزی هــــزار مـــرتبـــه گـویم :  سلام  ، عشق

از دل بپـــرس مـــرتبــــه ی عــاشقی  که  بود
در محضـــرش یگانـــــه ی والامقــــام ، عشق

چون گــــوهـــــر خـــــزانـــه ی ارباب معرفت
رخشنـــده است در نظر خاص و عـام ، عشق

آب حــــیات را کــــه شــــراب است نــــام آن
دست از طلب مدار که ریزد به جـــام ، عشق

زاغ هــــوس به دام لجـــن رفت و سر رسید
طاووس چتـــر گستـــر شیرین خرام ، عشق

فــــرزانگــــی مکن که به سرمایه ی جنون
از عقـــل هست در صــــدد انتقــــام ، عشق

چون شمــــع می گدازد و خاموش می شود
بــا اهــــل راز گــر نشـــود همکلام ، عشق

آن را که هست بـــاده ی جام هوس ، حلال
باشد به زعـــم پیـــر طریقت ، حـرام عشق

عمری است در مسیر جنـــون گام می زنم
روشن اگرچه نیست مرا با کـــدام ، عشق

خوشبخت آن کـه در غـــــزل زندگانی اش
بوده ست حسن مطلع وحسن ختام،عشق.




تاریخ : پنج شنبه 99/6/20 | 9:54 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

*مادر....
ـــــــــــــــــــــــــــ
لای موهای سفید پریشانت
پرنده ی دل من
لانه کرده است
شانه که بر گیسوانت می زنی
دلم می خواهد
به عدد دندانه های همه ی شانه های مردانه و زنانه
شانه به شانه ی همه ی پرنده هایی که
دل در گروت دارند
تک بیتهای ناب بگویم
و در هر بیت
نام بلندت را
با آب و نور و جانماز
قافیه کنم
و نام دوبخشت را
افق تا افق
پخش کنم
*
من و پرنده ها
ملالی نداریم
جز که
در بوسه زدن بر گامهات
از بهشت رودست خورده ایم!

*کولی ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرا به خاطر خودم نخواست
دختر کولی ای
که به عقد موقّتم در آمد
تا موقّتا
از دست کتکهای نامادری پا پس کشد
و زیر نگاههای سنگین پدر
سبک نشود
*
گلنار
گل آتش بود
در زمهریر خانه ی شهری ما
که پدر در آن
حکم برده ای مقدّس را داشت
و مادر
سالاری بود
که برای حفظ تناسب اندام
در سالاد خلاصه می شد
و خواهر
غمخوار
نر گربه های خانه ی همسایه
برادر را
برای جرز دیوار
انتخابی مناسب می دانست
*
من و تنهایی هایم
همیشه تنهاییم
حتی اگر جمعیت زلف گلنار
به دست بادهای موسمی مان بسپارد
که به سمت
سیاه چادرهای ایل گلنار می وزد
*
من و تنهایی هایم
همیشه «یه قل دو قل»
بازی می کنیم
و به ریش
مناسبتهای سیاسی
اقتصادی
اجتماعی
فرهنگی
و حتی جنسی
که جمعیتها را پدید می آورد
می خندیم
*
دیروز گلنار
برای سومین بار
سقط جنین کرد
و در دادگاه وجدان من
به سه بار اعدام با شال کمر محکوم شد
*
من و تنهایی هایم
برای سومین بار
در سوگ جنینی گریستیم
که می توانست
نوزادی شود
با لبخندی
چراغ افروز تنهایی ها
و رامش دل من
افسوس
که من و تنهایی هایم
همیشه محکوم به شکستیم.

*پنبه زن!
*پیش درآمد:
در ظلمتی که با تـــو قداست دارد
  تا بافــــه های نور سفر می کنم
قســــم بـه عشق که برای یافتنت
تا شهــــرهای دور سفـر می کنم
از مریمی عصــــای سفیـــدم بده
دردانه جان که کور سفر می کنم
***
 به کرنشی رذیلانه
تن در می دهیم
ستایش بت بزرگی را
که کوچکمان کرد
در واحه های شک و تردید
او که از نمد حماقت
کلاه برای سرهامان بافت
تا سرگرممان کند
با عرفانهای کاذب شرق
 *
فیلسوفی
از جنس شانه های تخم مرغ
که به چند قطره آب
مچاله می شود
و در احشای زباله دانها
سیاست قی می کند
تا در کتاب گینس خلها
نامش گل کند!
 شیخ اشراقی بود ای کاش
یالااقل صدرایی در صدر
تا به نورشان
اقتدا به حلاج می کردیم
و پنبه ی خیل عارفان نوظهور را می زدیم!

*...ردّپایی از عشق!
_________________
هر شب
از روزها قبل می آیم
درخیابانی که با خاطرت
چند لحظه پیش قدم زدم
تا با آتش سیگاری که دور انداخته بودم
سیگارم را روشن کنم
قدم می زنم تا انتهای خیابانی که
همه در آن شبیه منند
با منظره ای از ردّپاهای کوچک و بزرگ
ردّپاهایی که
پیش از این ایستاده بودند
منتظر بودند تا کسی بیاید
ردّپاهایی که هنوز
در گذشته های خیابان می دویدند
با خیال ردّپایی
که با خنده آمار می گرفت
ردّپاهایی را که پشت پا می خوردند
کنار می کشیدند
روی زمین کشیده می شدند
ردّپاهایی که
اشک آدم را در می آوردند
ولی می خندیدند
ردّپاهایی که
کفش را کشف نکرده بودند
از گذشته ها
و آینده ای که
نمی دانم چه خواهد گذشت بی تو بر من
دوتایی می رویم به انتهای خیابان
دور یک پیت آتش می نشینیم تا صبح
....آن روزهایی که عاشق بودند
برای روزهایی که نبودند
تعریف می کنند
از عشقی که بین من و تو حرام شد
و در غریو حرامیان تمام شد
و صبح که می شود
یکی از میان ما می رود
بدون یکی از ما
 تا خیابان را قدم بزند.


*محمدحسین خوش عمل.




تاریخ : سه شنبه 99/6/18 | 6:38 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


زبان   به   شعر   گشودم   که   حرف   راست بگویم
تحمل     سخن    راست          تا       کراست بگویم

حقیقتی   که    فراسوی    پرده های   یقین  است
برای    آن  که   دلش   پاک    و    بی ریاست بگویم

اگر    ترانه ی   عشق  است    با    خلوص   بخوانم
وگر فسانه ی   زهد  است  هر که  خواست  بگویم

گلایه های    دل      دردمند      باده کشان         را
به     میفروش    که     فارغ    از ادعاست    بگویم

پیام     سوته دلی    را   که   بار   خاطرش    افزود
به   گوش    گل    به    ترنّم  بدون  کاست    بگویم

حدیث   قدسی      بیگانگی    ز  هر  دو جهان   را
به  هر  که   با  سخن   عشق    آشناست   بگویم

رموز     تشنگی     لاله های      باغ    جنون      را
به   عاشقی  که   دلش  دشت  کربلاست   بگویم

قرار   اول  عشق   است    تا    رها  شوم از  خود
به    پیر   میکده      لبّیک  اگر    بناست     بگویم .




تاریخ : دوشنبه 99/6/17 | 11:0 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


«تحریم» اگر کمر شکن نیست
تأثیرگذارِ مرد و زن نیست

پس این همه فقر و فاقه از چیست؟
ادعیّه ی بی افاقه از چیست؟

هر جا که نظر کنی گرانی
آورده هجوم ناگهانی

با بخت سیاه اسیر حقر است
این قوم که زیر خطِّ فقر است

یارب! نظر عنایتی کن
از مردم ما حمایتی کن

بفرست به ما چو قوم موسی
با طرح جدید «منّ و سلوی»

منّ است اگر چه صمغ و شیره
حکمآ به گرسنگی است چیره

سلوی عسل است اگر که یا گوشت
ما را نشود دمی فراموشت!

از مطبخ خود به باغ رضوان
ما را که شدیم بر تو مهمان

در ظرف بلور یا سفالی
ارسال کن آنچه هست عالی

تا ما بخوریم و شکر گوییم
آن گاه مسیر راست پوییم

«تحریم» که موحش است بیمش
با لطف تو دور می زنیمش

روسیّه و چین که یار مایند
البته که در کنار مایند

با ما تو اگر رفیق بودی
گور پدر قطر ـ سعودی

در ترکیه «اردوغان» چو با ماست
انگار شود «حسین اوباما» ست

القصّه در این مسیر طولا
تا همره ما و همدل ما

«ترزامی»و«مکرون» است و «پوتین»
پوشیم به جای گیوه پوتین

در ظلمت صبح و شام «تحریم»
ای باعث اقتدار و تحکیم

ما از تو اگر که لامپ داریم
کی واهمه از «ترامپ» داریم؟

یارب! نظر تو بر نگردد
در حجله عروس نر نگردد

قربان شومت ترحّمی کن
بر خوش عملت تبسّمی کن.




تاریخ : جمعه 99/6/14 | 12:5 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر