سفارش تبلیغ
صبا

دیگـــم خالی، کمـــاجــــدانـــم خالی استعکس â??بÛ?Ú?Ù? عابدÛ?â??

در سفره ی کوچک شده ، نانم خالی است

 

فقــــر آمــــده رفتـــه است ایمـــان بــر بـاد

از ذکــر و دعـــا روز و شبــانـم خالی است!




تاریخ : یکشنبه 97/7/29 | 9:15 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


به لب از آتش دل گفتگوی کربلا دارم
دلی آتشفشان در جستجوی کربلا دارم

نماز عشق را رکعت به رکعت بسته ام قامت
به جای قبله ی جان رو به سوی کربلا دارم

غبار آسا به شوق کاروان شور و شیدایی
روم منزل به منزل آرزوی کربلا دارم

لهوفم در کف و چشمم پر آب و سینه در آتش
به هر ماتم سرایی گفتگوی کربلا دارم

به پاس اربعین در اربعین پیمانه پیمایی
امید جرعه نوشی از سبوی کربلا دارم.




تاریخ : شنبه 97/7/28 | 5:4 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

دیشب مـن و شیخ پیش هـم بنشستیم

بـــا تیــــغ جــدل ز یکـــدگـــر بگسستیم


او ساغرخود به توبه ای چون بشکست

ما توبه ی خـود به ساغری بشکستیم!

*

بـــر خـــــاک درِ تــــو تــــا تیمّم کـــردم

از ذکــــــر بـــریــــــدم و تـــرنّم کـــردم


ابــــروی تــــو نــاگهـان بــــه یـادم آمد

یکبــــاره مسیـــر قبلــه را گم کـــردم!




تاریخ : پنج شنبه 97/7/26 | 4:26 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

من همین قــــدر که مجنــون تــو باشم کافی است

شـــور افســـانــــه به افســـون تو باشم کافی است

در شب رد شـــدن از خــاطــره هــایـی مجروح

خـــاطـــرآرای دل خـــــون تــو باشم کافی است
اوّل و آخــــر هــــر شعـــر نــه ، در بیتــی ناب
شـــرح شیدایی مضمـــــون تــو باشم کافی است
بخت یکتــــا شدنم بـــا تـــو امیـــدی است محال
رخصتی ، تـــابــــع قـانـون تـو باشم کافی است
حرف یک عمر کنار تو نه ، یک شب تا صبح
شبنـــم گـــونــــه ی گلگون تـو باشم کافی است
ای تــــو تـــاتــــارتـــریــــن فاتح دلهـای غیـور
من اگــــر صید شبیخـــون تــو باشم کافی است
فتنه زیـــر سر چشم تـو چه خوش نخ داده ست
که اگــــر یکســـره مفتون تــو باشم کافی است.



تاریخ : سه شنبه 97/7/24 | 10:27 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

هر چند که جسم و جانمان فرسودیم

بر هفتــه و مـــاه و سالمــان افزودیم


نــومیـــد نمــی شــویـــم از آخــر کار

تـــــا منتظـــــران مهــــدی موعودیم.




تاریخ : جمعه 97/7/20 | 4:38 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر


گفت   گاوی   به  صاحبش       روزی
که  فزون  شد  به      قوزها     قوزی

شدگرانتر   ز پیش   قیمت  «ماست»
این   دگر     باعث   تفاخر    ماست

سخت     امروز    شادمان  شده ام
چون که     برتر   ز ماکیان   شده ام

حالیا    دوره       دوره ی  بنده ست
به     لبانم   از آن جهت  خنده ست

سالها    از     تفاوت     و    تبعیض
رنج    بردم     چو    مردمان  مریض

چه    بسا    خون دل  نصیبم  شد
هر           تنابنده ای رقیبم    شد

بعد از این مرغ را به  بیضه ی   خود
نیست   فخری که  هی کند قد قد....

پیر مرغی   ز    گوشه ی   اسطبل
کرد  قد قد   نواخت  یعنی    طبل

کرد   بالا   به    ناگهان  سر  خود
زد به هم بال و پر چو  شوهرخود

گفت: ای  گاو   کودن      نکره
چه  غلط می کنی؟   بپا   نپره!

غرّه برخود مشوز روز نخست
کاین  تفاخر زآدمی نه زتوست

گر حقیقت پذیر  و       دانایی
درک  کن نکته را به  ایمایی

آب و شیر تو درسرای جفنگ
هست  در ارتباط       تنگاتنگ

از  زمانی که رفت قیمت آب
تا  ثریا  ازین  جهان    خراب

قیمت ماست نیز بالا     رفت
تو  گمان می کنی که حالارفت

الغرض درجهان تنگ و شلوغ
که  همه وعده ها شده ست دروغ

مردمان   همدگر     چپو   کردند
افتخارات   را     درو     کردند

تو چه نازی و من  چرا  نازم ؟
هست  مفهوم   یا     بگم بازم؟

تو   خود   آزار    من    نیازارم
که «علی بیضتی» به لب  دارم!

گرچه  امروز  گشته ای    دلشاد
که شدی مطرح  این   مبراز یاد

«هرکسی  پنج روزه نوبت اوست
بعد  از  آن  روزگار  نکبت اوست

گاو   چون این   کلام  نغز    شنود
ضرطه ای داد و جای خود   بغنود!




تاریخ : شنبه 97/7/14 | 7:46 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

می خورم نـان خشک جای غذا

تـــن خود را به لُنگ می پوشم

 

جـــای نوشابه های گونـــاگون

آب را تُنــــگ تُنـــگ می نوشم

 

وضع بـازار من که تنظیم است

گور بابای هر چه تحریم است!




تاریخ : دوشنبه 97/7/9 | 8:54 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

زنــــدگـــــی نیست ایـــن که ما داریم

مــــــرگ همــــــراه بــــــا شکنجه بود


خوش به حــال کسی که کیسه ی او

پــــــروپیمــــــــان کنـــــــــار گنجه بود


گیــج و گـــول است ، اگــر نــدارد پول

بـــی خیــــال است اگـر کـه رنجه بود


گــــربــــه ی وحشــــی گـــرانـــی را

روی هـــر گـــــونــه جــــای پنجه بود


دل «عبّـــاس خــوش عمــل» ز ملال

شرحه شرحه ست و انجه انجه بود!




تاریخ : دوشنبه 97/7/9 | 8:28 صبح | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر

یادی از «استاد حسین منزوی»:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... حسین منزوی را من «سیرنگ غزل پارسی» لقب دادم ؛ آن هم زمانی که زنده بود و گهگاه برای دیدار با من ـ که چه عرض کنم ؛ برای اخذ قرض الحسنه (تو بخوان قرض الپس نده!) ـ با ظاهری آشفته به روزنامه ی اطلاعات مراجعه می کرد.من آن زمان (سالهای دهه ی شصت) مسئول صفحات شعر مجله ی جوانان امروز بودم ؛صفحه ی شعری که از یک دهه قبل تا آن روز ، و پس از آن تا سال هفتادوشش، پربارترین و پرمخاطب ترین صفحات شعر مطبوعات بود.«سیرنگ قاف نشین» می آمد دم درِ شیشه ای ساختمان روزنامه ی اطلاعات مقابل قورخانه (متروی امروز) و به انتظامات آن جا می گفت می خواهم بروم فلانی را ببینم.انتظامات به دلیل ظاهر آشفته ی حسین از ورود او ممانعت می کرد و زنگ می زدند تا من برای دیدنش به طرف کریدور درِ شیشه ای حرکت کنم.می رفتم.یکدیگر را در آغوش می کشیدیم و پس از معانقه و چاق سلامتی ، سیرنگ از این صعوه مبلغی وجه دستی طلب می کرد که البته این درخواست مسبوق به سابقه بود.داشتم می دادم ؛ نداشتم نمی دادم و او سلّانه سلّانه راهش را می کشید و می رفت.....متأسفانه سیرنگ غزل پارسی در آن روزگاران چیزی که نداشت «عزّت نفس» بود ؛ عزّت نفسی که پایمال بیماری خانمانسوزش شده بود. من از این بابت نه در خفا که آشکارا بسیار گریسته بودم.....حسین لاهوتی (صفا) دبیر وقت شورای شعر وزارت ارشاد که با هم نسبت فامیلی داشتیم  بارها می گفت :منزوی هر چند روز یک بار ـ بخصوص روزهایی که استاد مهرداد اوستا در جلسه ی شورا حضور دارد ـ  به شورا می آید. من و استاد اوستا و استاد مشفق خوب تحویلش می گیریم وهوایش را داریم ؛ اما استاد حمید با او بنای کج خلقی می گذارد ؛ از این رو این دو مثل جنّ و بسم الله از هم در گریزند.....و اما آقای اسماعیل امینی ـ که دوستی نوشته است با منزوی مناسبات نزدیک حتی در حدّ شوخی و باردی داشت ـ  در آن روزگاران دانشجو بود.هفته ای یک بار ـ روزهایی که در حوزه ی هنری جلسه ی شعر برگزار می شد ـ به روزنامه ی اطلاعات می آمد و یکی دو ساعت منتظر می ماند تا ساعت کاری ام به پایان برسد و بسیار دوست می داشت که شانه به شانه ی من وارد جلسه ی مذکور شود.حشر و نشرش را با حسین منزوی نمی توانم تأیید کنم.حسین آن روزها با جوانان نوپا ـ بخصوص شهرستانی و بخصوص که محصّل بودند ـ دمخور نمی شد...خلّص کلام این که: دوستان کمین را به خاطر صراحت لهجه ملامت نکنند ؛ چون اهل ماله کشی بر حقایق ـ هر چند تلخ ومشمئزکننده ـ نمی توانم باشم.حقایق و واقعیت ها را برای تاریخ همانطور که اتفاق افتاده ، بی کم وکاست و بی رودربایستی باید بازگو کرد. ما نباید مثل اسلافمان تاریخ را با دروغ  و سانسور و خودسانسوری رقم بزنیم .استاد حسین منزوی تنها «سیرنگ» قاف نشین غزل معاصر پارسی بود و خواهد بود و شرحهایی چنین از بزرگی او در شعر و ادبیات نمی کاهد ؛ همانطور که حقایق عنوان شده از سوی هوشنگ ابتهاج (سایه) درباره ی استاد شهریار مندرج در «پیر پرنیان پوش» از بزرگی و سالاری شهریار نمی کاهد...
*عباس خوش عمل کاشانی.




تاریخ : دوشنبه 97/7/2 | 1:5 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر