سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ



در جاده های وحشت
رهپوی ناگزیرم

یک واحه دود و آتش
پیداست در مسیرم


با دستهای خائن
آن دسته های رهزن

بر چتر گل کشیدند
یک پرده دود و آهن

*
دروازه ای گشودند
از عشق تا جهنّم

آن دستها که بستند
بال پرنده را هم
*
تا شهر دوستی ها
یک گام بیشتر نیست

یک گام قدر یک قرن
قرنی که جزخطر نیست
*
از خویش می گریزم
ماندن ملاک شرم است

دستم اگر چه خالی
پشتم به عشق گرم است.




تاریخ : سه شنبه 98/6/12 | 8:0 عصر | نویسنده : عباس خوش عمل کاشانی | نظر